بیست....
تو خواستی که خاصه نگام به زندگی به روزگار
این جراُتو دادی به من که رد بشم از این حصار
از انتظارِ بی هدف هیچ چیزی عایدم نشد
ویرونگی هر چی که هست درست نمیشه خود به خود
خوشحالم از اینکه دلت مثه یه کوهی پشتمه
باتوکه باشم تا ابد خوشبختی توی مشتمه
مغرور از احساس خوشی که عشقِ تو داده به من
همین برای من بسه یه فرش زیر پات شدن
رو دست تو نیستش اصن، اخلاقت هم بیسته با من
یه دنیا می ارزه همین دیوونه ی چشات شدن
یه کاری دست من نده با اون حرارت نگات
اینقده آتیشم نزن منی که میمیرم برات
تمومِ این روزای خوب ، من و تو تا تنگ غروب
هیچکسی توی زندگی واسم شبیه تو نبود
حریفِ سرسختِ غمه شکوهِ لبخند زدنت
آرامش خیالِ من واسه صدای گرمته
هر چی باهات حرف میزنم حرفای تازه تر میاد
چون فکر من بلنده مثل اون موهای نرمته
برچسب:
نویسنده: النا رحیمی